جایگاه اختصاصی افشاری

 

ساعت 2:30 نیمه شب بود و اتوبوس ما تقریبا در 10-20 کیلومتری نائین خراب شده بود. همه ما فکر میکردیم که یه اشکال فنی کوچیک پیش اومده که راننده میتونه از پسش بربیاد و راننده هم سعی میکرد که مشکل رو برطرف کنه ولی خب هممون اشتباه فکر میکردیم، یکی دو ساعتی گذشت و راننده با صراحت اعلام کرد که ماشین دیگه روشن نمیشه. آقای راننده بی فکر با وجودی که میدونست ماشینش مشکل داره، 36 نفر مسافر سوار کرده بود و با توکل بر خدا راهی جاده شده بود. ما چاره ای نداشتیم جز اینکه تا صبح صبر کنیم، به هرحال توی تاریکی شب وسط جاده ما نه راه پس داشتیم نه راه پیش. قرار شد راننده بره دنبال ماشین و ما هم سعی کردیم زمان باقیمانده تا صبح رو توی ماشین بخوابیم. ساعت نزدیک 6 صبح بود که یکی از خرطومی ها دیگه طاقتش تموم شد و رفت با مدیر گروه صحبت کرد که بالاخره باید چیکار کنیم؟ که ما متوجه شدیم راننده رفته از نائین یه ماشین دیگه پیدا کنه. ساعت ها به کندی میگذشت و ما هم خورده بود توی ذوقمون ولی سعی میکردیم که آروم باشیم و این اتفاق پیش بینی نشده رو درک کنیم. 

سرانجام، ساعت از هفت صبح گذشته بود که اتوبوس تازه نفسی از راه رسید و مسافر ها جابه جا شدند و حرکت کردیم. هممون خسته و گرسنه و بی حوصله از بی نظمی پیش آمده، فقط منتظر بودیم که به جایی برسیم تا بتونیم خستگی در کنیم و برنامه تفریحی تور زمان از دست رفته رو برامون جبران کنه. ماشین که حرکت کرد، مدیر گروه یک عذرخواهی مختصری از همه کردند و گفتند که با تماس تلفنی که با مقصد داشتند، در حال حاضر آقای لیدر تور که از این به بعد بهش میگیم لوک خوش شانس منتظر ما هستند و صبحانه آماده است و مژده دادند که به موقع میرسیم. اما به پلیس راه که رسیدیم متوجه شدیم اتوبوسی که سوارش هستیم مجوز مسافربری نداره و دوباره موجی از یاس و کلافگی بر ما چیره گشت. 

به غیر از الکی خوشها، اکیپ ما و خرطومی ها دیگه طاقت از دست داده بودیم و تقریبا در حالت اعلان جنگ بودیم. و مدیر گروه هم که کاملا متوجه وخامت اوضاع بود و بیشتر نگران آبروی خودش بود، مجبور شد که بی خیال صبحانه لوک خوش شانس بشه، و پیشنهاد داد که تا گرفتن مجوز برای اتوبوس (اون هم در روز تعطیل) بریم مهمانسرای گردشگری نائین، تا بتونیم هم استراحتی بکنیم و هم صبحانه صرف کنیم. 

مهمانسرای مذکور یک ساختمان به نظر کاه گلی بود، که حیاط باصفایی داشت، که ما بعد از اینکه صبحانه کامل و مفصلی نوش جان کردیم، از فضای درخت کاری و پر از گل حیاط استفاده کردیم و روحمون تازه شد. 

تقریبا ساعت از ده گذشته بود که دوباره حرکت کردیم. درست یادم نیست چقدر طول کشید تا رسیدیم به جندق، و بعد از اون افتادیم توی یک جاده فرعی خاکی که از هر دو طرف تا چشم کار میکرد فقط بیابان دیده میشد، توی این جاده هر چقدر میرفتیم جلو نمیرسیدیم و به نظر من طولانی ترین قسمت سفر ما، همین جا بود. بین راه از روستاهای زیادی عبور میکردیم که به غیر از یک تابلو و چند تا خونه کوچیک و بعضا به نظر متروکه، چیز دیگه ای نبودند. بعد از گذشتن از عروسان، حسین آباد، ایراج و چند تا روستای دیگه، رسیدیم به جایی که روبرومون یک مسجد بود و ما متوجه شدیم که ماشین میخواد توقف کنه. خب، تا همین جا حتما متوجه شدید که تا این لحظه تور ما لیدر نداشت. بعد از توقف و بعد از اینکه همگی پیاده شدیم، تازه متوجه شدیم که اینجا جایی نیست جز روستای بیاضه، و بازدید از این روستا و قلعه اش اولین برنامه تور بود. 

به دلیل تاخیری که توی برنامه ما به خاطر خرابی ماشین پیش اومده بود، و برای اینکه از برنامه عقب نمونیم، تصمیم بر این شده بود که قبل از رفتن به اقامتگاه بخشی از تفریح و بازدید رو انجام بدیم. اما بهتر بود که ما رو هم در جریان میذاشتن، چون وقتی که ما پیاده شدیم، نه عینکی برداشته بودیم نه کلاهی و آفتاب مستقیم توی مغزمون بود و همین جا بود که ما با لوک خوش شانس به عنوان لیدر و کسی که قراره جاهای مختلف رو به ما نشون بده و توضیح بده آشنا شدیم.  

لوک خوش شانس مرد جوان لاغر اندام و پر انرژی بود، که ظاهرا اطلاعات زیادی داشت و باید بگم که تنها نقطه قوت تور ما به شمار میرفت. و همین جا بود که ما یه راز بزرگ کشف کردیم و اون اینکه، خرطومی ها دوستان لوک خوش شانس بودند و رسما از طرف ایشون دعوت شده بودند. همین جا بود که ما با یک توریست خارجی دیگه آشنا شدیم، یک پسر جوان آلمانی فوق العاده مودب، معاشرتی و به نظر مهربان، که از دوستان خرطومی ها و لوک خوش شانس بود. 

بعد از بازدید از قلعه بیاضه و قنات، و شنیدن داستان ها و افسانه های مربوط به آنها، برای صرف ناهار، به یک رستوران سنتی رفتیم، که معماری زیبایی داشت و پر از وسایل قدیمی و عتیقه بود. و بعد از ناهار به سمت اقامتگاه حرکت کردیم، تا بعد از بیست ساعت توی اتوبوس نشستن و دو ساعت پیاده روی و طبیعت گردی، چند ساعتی استراحت کنیم. 

 

  • دوستان ببخشید که نتونستم توی این پست هم عکسی بذارم، میدونم سفرنامه، بدون عکس چنگی به دل نمیزنه، سعی میکنم توی پست بعدی عکس ها رو براتون آپلود کنم، چون باید حجم عکسها رو کم کنم و از بین اونهمه عکس، چندتا از بهترین ها رو برای شما انتخاب کنم، احتیاج به زمان بیشتری دارم. پس منتظر باشید و مثل همیشه از پیج ما حمایت کنید زبان
/ 4 نظر / 17 بازدید
یاس

ژولی چرا اسم اون اقا رو گذاشتی لوک خوش شانس ؟ مسافرت شما دو روزه بوده اگه اشتباه نکنم . با این توضیحات و این همه معطلی براحتی یه روزتون رفت . دیگه چیزی ازش نمونده که . چقدر تور بی نظمی بوده . فقط یاد گرفتن الکی تبلیغ کنن و پول به جیب بزنن . مسافرا چیزی نگفتن ؟ اعتراضی نکردن ؟ من اگه بودم بعد از برگشت حتما میرفتم آژانس.من خیلی از کویر مصر شنیدم . راستش فکر میکردم باید توی مصر باشه . بعدا متوجه شدم که توی ایرانه . اما چرا اسمش رو گذاشتن کویر مصر نمیدونم . شاید باید کویری توی مصر باشه که این کویر ما شبیه اونه . اینطور نیست ژولی ؟

میلو

خب چقدر اولش سخت گذشته!! حتی تصور چنین موقعیتی من رو عصبانی میکنه!!! ولی انگاری داره جاهای خوب خوب شروع میشه!

یاس

یه عکس هم از خودت بذار یا دسته جمعی اگه دوس داشتی البته و صلاح دونستی . ممنون . ادامه سفرنامه رو بنویس ژولی جون . ❤❤❤

یاس

گیر افتادم ژولی جونم . قراره یه هیئت از تهران بیاد ، همش دارن امروز فردا میکنن . ما رو هم اسیر کردن . با این اوضاع مرخصی طولانی نمیدن . من اگه بیام کمتر از هفت روز نمیخوام مرخصی بگیرم . فعلا نشده . اما مقصد و هدف تویی عزیزم . تو بهترینی ژولی ، ایشالا که بشه و منم به آرزوم برسم . دوستت دارم ژولیت جان ❤❤❤❤