در هیاهوی آخرین روزهای سال

 

پسرک دستفروش، با صورتی خندان و سرخوش وارد شعبه شد، سراغ تک تک باجه ها رفت و جمله های تکراری اش رو بازم تکرار کرد

جوراب نمیخوای؟ شب عیده ها، نمیخوای جوراب عیدی بدی؟ به آقات، به بابات، به دادات، خوشحال میشناااا 

بعد از اینکه یه چرخی زد و هیچی نفروخت، رسید به باجه من، همون جمله ها رو تکرار کرد و با اینکه من کمتر از اینکار ها می کنم که از دستفروش ها در محل کارم چیزی بخرم، ازش پرسیدم چنده؟ گفت به همه سه تا میدم ده تومن، به شما چهارتاشو میدم ده تومن، دسته جورابهاشو گرفتم و انتخاب کردم و یه ده تومنی گذاشتم روی کانتر، گفت آبجی راضی باشیا، شب عیده، اگه راضی نباشی کوفتم میشه، خندیدم گفتم راضی ام که خریدم دیگه، بعدم یه تقویم جیبی دادم بهش، گفت این چیه؟ گفتم تقویم دیگه، گفت تقویم دیگه چیه؟ پولش چنده؟ چقدر میشه؟ گفتم پولی نیست که، هدیه است. بالاخره از روی کانتر برش داشت و دوباره پرسید حالا چی هست؟ دوباره گفتم تقویم دیگه، که اول سال دنبال روزهای تعطیلش میگردیم، خوشحال میشیم. بعد شروع کرد ورق زدن تقویم و با اون لبخند خستگی ناپذیرش، گفت آهاااا فهمیدم چیه، ولی ما که هیچوقت تعطیلی نداریم آبجی، همیشه سرکاریم، و ادامه داد ایشالا سال خوبی بشه برات آبجی، مرسی که از من خرید کردی و در حالیکه با تقویم توی دستش مشغول بود، همونطوری خندان و سرخوش از شعبه خارج شد و من موندم و سنگینی ضربه ای که از حرف یه پسربچه دستفروش خورده بودم. 

حالا از اون موقع، هی سعی میکنم صورت خوشحالش رو یادم بیارم و با لبخندش دوباره جادو بشم، اما هر بار که صورتش یادم میاد، فقط قلبم پاره میشه. 

 

/ 2 نظر / 8 بازدید
صبا

سلام. و چه زیادند این بچه ها.[ناراحت]ولی دعاش خوبه ها ،به دل آدم میشینه. منم یه تقویم از شاگردم هدیه گرفتم.سال نو پر از اتفاقای خوب باشه برات.

saeedeh

juliet e mehrabun:-(