تنهاییِ تلخِ روزگار پیری

 

اصلا یادم نیست چی شد که حرف به اینجا کشید؟ شاید وقتی که من گفتم خدا حفظشون کنه، داغ دلش تازه شد، چون همون موقع بود که شروع کرد به درد و دل کردن، میگفت بچه هاش 30 ساله که از ایران رفتند، و حالا که بهشون احتیاج داره کنارش نیستند. زنش هم، همزمان با بچه ها، ازش جدا شده بود و رفته بود خارج از کشور. خودش اما توی شغلش آدم مهمی بود، و ارتباطات اجتماعی وسیعی داشت. تا مدت ها بعد از رفتن زن و بچه هاش، دیگه به ازدواج فکر نمیکرده، اما حالا که به پیری رسیده بود، دلش نمی خواست تنها باشه. اهل سفر و تئاتر و سینما و گردش و تفریح بود، اما هیچکدام از اینا را به تنهایی نمی خواست. تجربه چندین بار تنها سفر رفتن و تئاتر دیدن، براش سنگین بود و به گفته خودش، وقتی می دید که همه زوج هستند، یا خانواده هستند، یا اکیپ دوستانه هستند، تنهایی اش براش پررنگ تر میشد. بیشترین ناراحتی و دلخوری اش از بچه هاش بود، چون به خاطر آنها سالهای جوانی اش را صرف خانواده کرده بود و به عشق اینکه توی پیری تنها نماند، به یک خانواده پر جمعیت فکر میکرده و به شدت عاشق بچه هاش بوده و براشون همه کاری انجام میداده. البته احساس پشیمونی نداشت، بیشتر حسرت می خورد، حسرت رویاهای شیرینی که توی ذهنش داشته و از دستشون داده. حسرت آرزوهای بر باد رفته اش رو میخورد. ولی با این وجود، با 83 سال سن، هنوز نا امید نبود، و حتی دنبال خانومی بود، با شرایط مشابه خودش، که مجدد ازدواج کنه، دلش میخواست حالا که پیر شده، زنی کنارش باشه که همراهیش کنه، که وقت دکتر رفتن، بانک رفتن، خرید رفتن و . . . تنها نباشه، دلش میخواست زنی کنارش باشه، که با هم به سفر و تئاتر و سینما بروند و اوقات پیری رو به خوبی و خوشی بگذرانند. پیرمرد با 83 سال سن، بعد از اونهمه سال تنهایی سر کردن، هنوز به زندگی فکر میکرد، آن هم یک زندگی سرشار از عشق و شادی. به حرفهاش گوش میدادم و یاد حرفهای چند روز پیش خودم میفتادم، که چقدر زود نگران روزگار پیری خودم شدم. به حرفهاش گوش میدادم و از خودم خجالت می کشیدم که هنوز به نیمه راه نرسیده، با وجودیکه هنوز جوان و پر انرژی هستم، چرا گاهی احساس افسردگی و سرخوردگی می کنم؟ 

 

/ 3 نظر / 28 بازدید
maia

خب ژولی من هیچ وقت نتونستم درک کنم چی میشه که بعضی از آدم ها پدر و مادرشون رو فراموش میکنن؟ خب نمیفهمم یک انسان از چی ساخته شده که میتونه انقدر سنگدل باشه؟؟ به نظرم پدر و مادر ها توی این دنیا جز خوشبختی بچه هاشون هیچی نمیخوان و باور کن به ماها نیاز که ندارن هیچ کمکمون هم میکنن... ژولی امثال این آقا کم نیستن تازه این موردی که تو مثال زدی خوب خوبش هست باز پای راه رفتن داره و کلی برنامه داره برای خودش... متاسفانه توی این کشور از سن پنجاه سالگی تورو از دور خارج میکنن و لقب پیرزن پیره مرد بهت میدن!!!! ژولی پدر بزرگ من برای همین مسائل اینجارو ترک کرد و باور کن با این که اینجا کلی تعلقات داره بخاطر احترامی که به سالمندان نمیذارن موندگار شد اونور البته اون از نوع سالمند عاقبت به خیر بود چون بچه هاش هواش رو دارن از همه طرف اونجا هم تنها نیس... متاسفانه سالمندهای ما اکثرا افسرده هستن من عاشق مردها و زن های سالمند هستم باور کن خیلی ها نمیدونن این ها یک نعمت هستن.... اون آقا قصدش از ازدواج مسائل ج ن س ی نیس فقط به یک همدم نیاز داره اما خیلی ها این رو درک نمیکنن ژولی...

مرمر

سلاااااام ازوب شعله های بوسه های تو باهات اشناشدم ازاین به بعدمیخونمت عاشق اون طرح حساب مشترک شدم عملیش میکنم[چشمک]

یاس

من همیشه بهش فکر میکنم.همش فکر تنهایی توی آینده دارم و دوران پیری.البته اگه عمری باقی باشه.