بیشتر از ده سال گذشته

توی ذهنم تصویر یه دختره با یه کوله پشتی یشمی غمگین، با یه ساک دستی کوچک و یه کارت تلفن توی دستش، توی صف تلفن عمومی ایستاده، گوشش پر شده از همهمه ایستگاه راه آهن، تنهاست و هیچ دوستی همراهیش نمیکنه، گلوش درد گرفته از هجوم بغض، ولی هر لحظه داره مقاومت میکنه که اشکی از چشماش جاری نشه. توی صف ایستاده و نوبتش که میشه، شماره کسی رو میگیره که همون موقع تازه ازش جدا شده، شماره کسی که تا ایستگاه راه آهن برای بدرقه اش اومده، صدای "جانم" ی که توی گوشی می پیچه، خیلی نزدیکه، انگار پشت سرشه، اما صدا حتما جایی توی ترافیک خیابون های زشت اطراف میدون راه آهنه. دختر حرفی برای گفتن نداره، شایدم بغضش اجازه نمیده که حرفی بزنه، با دو تا جمله کوتاه بازم تشکر میکنه و میگه که داره میره سوار قطار بشه. تلفن رو قطع میکنه، کارت رو برمیداره، ساک دستی رو میگیره دستش و به سمت قطارها حرکت میکنه. دختر از دیدن مسافرهای دور و برش بدش میاد، از شنیدن هیاهو و صداهای مختلف و لهجه های مختلف بدش میاد، از مسافرهایی که روی صندلی ها خوابیدن، از مسافرهایی که دسته جمعی دارن با هم گپ میزنن و میخندن، از همه مامورهای ایستگاه، از صدای خانومی که مرتب ساعت حرکت قطارها رو اعلام میکنه، دختر از تمام فضای غمگین و تاریک ایستگاه راه آهن بدش میاد. بالاخره میرسه به قطارش و با غصه و ناراحتی از پله ها  میره بالا، توی راهروهای باریک حرکت میکنه، وارد کوپه خودش میشه، تخت سوم رو بازمیکنه و بار و بندیلش رو میندازه بالای تخت و قبل از اینکه بقیه مسافرهای کوپه سوار بشن، میپره بالا روی تخت و بدون اینکه کفش هاشو دربیاره دراز میکشه. حالا دیگه بدون نگرانی میتونه راحت گریه کنه. 
/ 1 نظر / 11 بازدید
ارزو

اخی چه دانشجوی طفلکی[ناراحت]