فلورانس اسکاول شین

 

من از قدیم الایام بدبین و منفی نگر بودم. کمتر اعتقاد داشتم که "همه چی درست میشه" معتقد بودم که اگر برای هدف یا آرزویی هر چقدرم تلاش کنم و بجنگم، اگر خدا نخواد، اون اتفاق نمیفته و به نظرم میومد که این تلاش کردن چقدر بیهوده است و هیچی جز وقت تلف کردن نیست. چون خیلی وقتها برام پیش اومده بود که علیرغم خواستن و جنگیدن من، اون چیزی که منتظرش بودم اتفاق نیفتاده بود و این همون چیزی بود که خدا نمی خواست. از طرفی آدم های مثبت اندیش زیادی رو دور و برم می دیدم و راستش همیشه توی دلم به سادگی اونا می خندیدم و با خودم میگفتم چه دلشون خوشه، با کتابهای روان شناختی هم کمابیش مشکل داشتم و نمیتونستم ارتباط برقرار کنم. تا اینکه یه روز توی زندگیم قانون جاذبه رو در مورد خودم کشف کردم و دیدم چطور با فکر کردن و به تصویر کشیدن چیزهایی که نباید، چطور زندگیم رو با طوفان روبرو کرده بودم، و بعد از اینکه تونستم به سختی خرابی هایی که طوفان به بار اورده بود رو درست بکنم، فهمیدم که باید دست از افکار و اندیشه های منفی و مریض بردارم و واقعا به چیزای خوب تر فکر کنم، چیزایی که واقعا دوست دارم داشته باشم، سلامتی، ثروت، محبت، روابط سالم، آرامش، امنیت و . . . و . . . و  . . . 

و باید بگم با اینکه برام اینجوری فکر کردن کمی سخت بود، اما تونستم با تغییر در "به تصویر کشیدن و تخیل کردن" قدم های مثبتی بردارم و بستر زندگیم رو برای برخی حوادث غیر منتظره آماده کنم. 

البته باید بگم که یک هفته پیش به پیشنهاد دوستی شروع کردم به خوندن کتاب معروف "چهار اثر از فلورانس اسکاول شین" و بعد از خوندن این کتاب بود که متوجه تغییرات مثبت در خودم شدم و راستش این خیلی خوشحالم کرد. اینکه منم بالاخره تونستم کمی تغییر کنم، گیریم که این تغییرات خیلی محسوس نباشن و کسی جز خودم متوجه اونها نشه. 

باید بگم که بر خلاف همیشه، تونستم با این کتاب ارتباط برقرار کنم و بی اغراق از خوندنش لذت می برم. یه جور خلوص و بی ریایی توی خط به خط کتاب حس می کنم، انگار که نویسنده داره فقط و فقط از تجربیات خودش میگه، از کشف و شهودهای خودش میگه، بی اونکه بخواد با اصرار چیزی رو به اثبات برسونه و نتیجه گیری رو میذاره به عهده خواننده. 

یکی از نکاتی که از خوندن این کتاب یاد گرفتم این بود، که امیدوار بودن و فقط فکر کردن و متمرکز شدن روی خواسته، کافی نیست، و شاید به خاطر همین هم خیلی وقتها تلاش هام بی نتیجه می مونده، امید باید در کنار ایمان قدم برداره، ایمان به اینکه خدا، کائنات، یا منبع انرژی یا اصلا اسمش هر چی که هست، حواسش به ما و خواسته هامون هست، ایمان به اینکه هر اتفاق و هر آدمی توی زندگیمون حلقه ای طلایی از زنجیر خیر و صلاح ماست. گیریم که اون آدم یا اون اتفاق باعث رنجش ما بشه، اما به موقع ما متوجه میشیم که اون اتفاق ناخوشایند از اتفاق ناخوشایندتری جلوگیری میکرده، البته میدونم همه این حرفها برای هممون آشناست، من خودم تا قبل از خوندن این کتاب نفی کننده بودم و با شدت و حرارت این حرفها رو سرکوب میکردم و نمیتونستم بپذیرم، اما نمیدونم که چطور شد بعد از مطالعه این کتاب، بدون دعوا و جنگ و جدل به یقین پذیرفتم، یکی توی این دنیا هست که حواسش به من و خواسته های دلم هست و تنها کاری که من باید بکنم این هست که با امید ازش بخوام و ایمان داشته باشم که به خواسته ام میرسم. همونطور که تا حالا از همین طریق یکسری خواسته ها رو به دست آوردم یا از طریق معکوس یکسری خواسته ها رو از دست دادم. 

و اتفاق جالبی که همین امروز برام افتاد هدیه ای بود که گرفتم. چند روز پیش که مشغول خوندن کتابم بودم، یهو به دلم افتاد که باید یک جلد از این کتاب رو برای کسی که فکر میکنم از خوندنش لذت میبره بخرم، و دقیقا همون روز اون شخص رو پیدا کردم، البته هنوز کتاب رو نخریدم، اما فکر میکنم هدیه ای که امروز گرفتم دقیقا به خاطر همین بود که فقط به این فکر کرده بودم که باید این کتاب رو هدیه بدم به کسی. 

پیشنهاد می کنم اگر این کتاب رو نخوندید، حتما بخونید، و اگر قبلا خوندید خیلی بدجنسید که به من معرفی اش نکردید. زباننیشخند

/ 11 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سین

یه بار هم ناخواسته یه کتاب رو به من هدیه دادی! چند وقت پیش - شاید چند ماه یا یه سال - یه لینکی گذاشته بودی از یه وبلاگ دیگه که توش درباره کتاب گفتگو با خدا نوشته بود. تا حالا چند بار خونده ام هر 3 جلدش رو. البته اصلش رو. ترجمه فارسی بدی داشت. مرسی [لبخند]

ارزو

قدیما یکی بهم پیشنهاد داده بود این کتابو بخونم ولی من خیلی پیگیرش نشدم الارن یه مدته دارم در مورد قانون جذب و کتاب رازو اینا میخونم وشما هم تواین مسیر داری به ما کمک میکنی[چشمک]

ارزو

اتفاقا وقتی داشتم میخوندمش به همین فکرمیکردم[لبخند]

sara

منم دارم اما نخوندمش. خب با اینهمه تعریف تو دیگه بایییید برم بخونمش

سحر

دارم میخونمش[قلب]

پرین

من با این کتاب زندگی ها کردم .خیلی خوبه این کتاب . با خوندنش انگار یه چیزی تو قلب ادم روشن میشه. واسه من که این طور بود..... [لبخند][گل]

سحر

آره من قبلا هم از این سبکها میخوندم ولی اینو نخونده بودم[لبخند]

آذر

سلام ژولی من خونده بودمش خیلی بدجنسم !!! اتفاقا پیدا کردن دوباره وبلاگ تو یکی از اون اتفاقای خوب بعدش بود [گل]

رضا

سلام بر ژولیت عزیزم. بعد از مدت ها امروز تا اینجای وبلاگتو خوندم و خوشحالم که روحیه مثبت و پرانرژی داری واقعا خوشحالم. به این پستت که رسیدم دیگه نتونستم تحمل کنم.این کتاب رو خوندم و البته از یک دوست عزیز هدیه گرفتم که این روزها داره میره خارج دکتراشو بگیره. فعلا فقط بهترین ها رو برات آرزو میکنم و امیدوارم همیشه خوب خوب خوب باشی