مثل همه وقت های دیگه که باید درس بخونم و برای آزمون آماده بشم،‌ همین که جزوه رو باز کردم دلم یهو برای وبلاگ خوندن تنگ شد، این شد که جزوه زیر دست و بالم مچاله و چروک شد و سرم به خوندن وبلاگ هایی که خیلی وقت بود، نخونده بودم گرم شد. بعد فهمیدم که دلم چقدر برای اینکه خودمو بنویسم تنگ شده، برای اون لحظه های دو خطی ام، برای ماجراهای بلند بالام، برای ثبت تک تک احساساتم. اما تلاشم برای نوشتن بی نتیجه موند. 

مثلا الان باید یه سفرنامه می نوشتم، از مسافرت کوتاهم به یکی از شهرهای شمال، که چقدر خاطره انگیز و به یادموندنی شد، و حتی میشد از دیروز بنویسم که به محض برگشتنم یکی از دوستای دانشگاه سراغم رو گرفت و پیشنهاد یه فنجون قهوه داد، و من با اینکه خیلی خسته و خوابالود بودم، تصمیم گرفتم تنبلی نکنم و رفتم بیرون و بعدش خیلی راضی بودم از خودم که برنامه رو به وقت دیگه ای موکول نکرده بودم.

اما خب نتیجه اون همه دلتنگی برای از خودم نوشتن، همین چارتا خط شد که اصلا به دلم نمیشینه. من اون همه توصیف کردنهای جزء به جزء رو دوست داشتم، من اون پاراگراف های طولانیم رو دوست داشتم. 

/ 7 نظر / 10 بازدید
ارزو

منم دلم تنگیده واسه نوشته هات گرچه خودمم دیگه نمیتونم بنویسم ولی دارم سعی میکنم که بشه توام سعی کن حتما میشه اینجا رو بکن مثل قبل الان ادم توش یه جورایی حس غربت داره[لبخند]

*ناتالی

منم دلم برای متنهای طولانی، عکسهای گاه به گاه از دست ساخته هات یا سفرنامه هات و حتی صدای دلنشینت تنگ شده جولی.

نرگسیب

[ماچ]

el

منم دلم تنگ شده ژولی[ناراحت]

*ناتالی

عزیزم مگه چند تا دختر اینجا هست که با صدای بلند فکر کنه که من بخواد یادم بره؟ [گاوچران]

جاسمین

ma ham oon joor neveshtanato doost dashtym ama chy shod, benevis dige [قلب]

یاس

منم دوست داشتم/دارم . بازم امتحان؟![ناراحت] موفق باشی[تایید]