قسمت پایانی


بعد از ناهار، رفتیم اقامت گاه، که یک خانه نوساز به سبک قدیمی، با نمای کاه گلی بود. داخل خانه هم به غیر از کولری که طبقه اول قرار داشت، تقریبا میشه گفت که همه چیز به طور سنتی طراحی شده بود. طبقه اول یک سالن اصلی داشت و چهار تا اتاق، از سالن اصلی چند تا پله می خورد و طبقه دوم دو تا اتاق داشت و در انتهای راهرو، سرویس بهداشتی بود. در امتداد راهرو در دیگه ای وجود داشت که به حیاط راه داشت، توی حیاط تنور کوچکی ساخته بودند و گوشه ای از حیاط آشپزخانه کوچکی بود. خانه خیلی راحتی نبود، ولی از حداقل امکانات برخوردار بود. در این قسمت جا دارد بگویم که، مهمان پذیر مذکور، جا به اندازه کافی برای افراد تور ما نداشت و بالاجبار زوجهای تور اعم از محرم و نامحرم به خانه دیگری منتقل شدند. مدیر تور هم برای اینکه کم نیاورده باشه گفت که برای اینکه هم زوجها راحت باشن و هم بقیه دوستان، اونها رو بردیم یک استراحت گاه دیگه. 

بعد از چند ساعتی که استراحت کردیم، قبل از غروب حرکت کردیم برای بازدید از نخلستان و روستای گرمه. در ابتدا با ماشین تا قسمتی از مسیر رفتیم و بعد پیاده از روستای غریب و کوچکی به نام گرمه عبور کردیم، از نخلستان دیدن کردیم، که البته بسیاری از نخل های آن سوخته و شکسته بودند، اما گفته میشد که حتی تا 50 سال پیش هم همین نخل ها، غذای اصلی مردم آنجا محسوب میشده اند، به طوری که حتی از تنه نخل و هسته خرمای آن نیز استفاده می کرده اند. در انتهای نخلستان به کوهی رسیدیم که چشمه کم آبی در دلش می جوشید. چشمه ای که خیلی دلم میخواست برم نزدیکتر و از آبش بنوشم. اما به دلیل تاریکی و فشرده بودن برنامه ها و کمبود وقت، من حتی نتونستم برم جلو و یه عکس بگیرم. اما یادمه که چشمه و نهری که از دل کوه بیرون اومده بود، برای من تصویر خیلی آشنا و دوست داشتنی بود. 

بعد از نخلستان رفتیم یه جایی که اسمش یادم نیست، مثلا فرض کنید یه کافه ای که حیاط بزرگی داشت و توی حیاط چند تایی نخل و تخت بود برای استراحت، اونجا چای آتیشی خوردیم و استراحت کردیم و عکس انداختیم و ... . دیگه هوا تاریک شده بود که سوار ماشین شدیم و وقتی پیاده شدیم، به قدری هوا تاریک بود که جرات قدم از قدم برداشتن نداشتیم. اما متوجه شدیم که باید نزدیک دو کیلومتری پیاده بریم تا ته کویر، چون اونجا قراره همه دور هم بشینیم و تا صبح آسمون پر از ستاره رو تماشا کنیم.

ما اصلا نمیدونستیم کجا هستیم، و حتی اطرافمون کوه وجود داره یا دره؟؟ چون خیلی تاریک و ساکت بود. اما به صورت کلونی حرکت کردیم و با نور موبایل ها و چند تا چراغ قوه، مسیر روبرومون رو میدیدیم. البته لوک همراهمون بود و نگرانی نداشتیم. بلکه خیلی هم بهمون خوش گذشت، مسیر طولانی بود، خرطومی ها زده بودن زیر آواز و از ما فاصله گرفته بودن، الکی خوش ها هم تقریبا پشت سر ما بودن، ما اما تقریبا توی سکوت به راهمون ادامه میدادیم، من و برادرم کفش و جورابمون رو درآورده بودیم و باید بگم که قدم زدن روی شن های خنک، اونم تو تاریکی شب واقعا لذت بخش بود. البته شاید گه گاهی هم پات میرفت روی سوسک های کویری که البته طوریشون نمیشد   

بعد از ساعتی پیاده روی سرانجام به مقصد رسیدیم. جایی که به دامنه کوه بزرگی ختم میشد و اونجا همه جمع شده بودن دور هم، آتیش روشن کرده بودند و گروه تدارکات لوک خوش شانس داشتند مقدمات کباب چنجه رو برای شام فراهم میکردند. 

برعکس همه شنیده هام از شب کویر، باید بگم که شب کویری ما تقریبا ساعات طولانی رو در سکوت سپری کرد. خرطومی ها البته مشغول خوشگذرانی به سبک خودشان بودند و به گمانم به آنها بیش از بقیه خوش گذشت، که البته تاوانش را پس دادند، چون برای شام تاخیر داشتند و غذا تقریبا تمام شده بود و به قول خودشان نان و گوجه خوردند. بعد از شام هم مختصری موزیک و دنس برگزار شد که البته به غیر از رقص جالب و حیرت انگیز لوک، چیز دیگه ای نداشت. 

اما به غیر از همه اینها باید بگم که شب کویر، واقعا دیدنی و شگفت انگیزه، ستاره های پرنوری که بهت چشمک میزنن و سکوتی که میشه تمام آشفتگی های ذهنی و روحی رو جبران کرد. با اینکه توی اون تاریکی نمیشد فهمید که واقعا کجا هستیم اما توی این دو روز، این اولین قسمت سفر بود که برای من آرامش بخش و دوست داشتنی بود. 

نزدیک به 5 صبح بود که برگشتیم اقامت گاه، اکیپ ما تقریبا از همون موقع دلهره برگشتن به تهران رو داشت. با بی نظمی و بی برنامگی که از تور دیده بودیم همه نگران بودیم که آیا به موقع میرسیم یا نه. و باید بگم که هنوز قسمت مهم تپه های شن روان از برنامه تور باقیمونده بود. قرار شد ساعت ده حرکت کنیم به سمت تپه ها و بعد هم ناهار صرف کنیم و برگردیم، اما چشمتون روز بد نبینه که ساعت ده شد، یک و نیم و هنوز اتوبوس نیومده بود، از طرفی مسا و حسا پیش ما نبودن و این از هم پاشیدگی اکیپمون هم حالمونو بد میکرد. ما هم دیگه کم کم صدامون در اومده بود و لب به اعتراض و شکایت باز کرده بودیم. تا اینکه بالاخره ماشین اومد و رفتیم به سمت تپه های شن روان، که البته آخرین و هیجان انگیزترین بخش سفر بود. البته قرار بود به غیر از موتور و سافاری، شتر هم باشه که فکر کنم شترها خسته بودند، نیومده بودن به ما سواری بدن. 

خود من ترجیح میدادم بیشتر از بودن توی این تپه ها لذت ببرم، زمان ما به قدری کم بود که حتی نتونستیم اونقدری که دلمون میخواست عکس بندازیم. بعد هم رفتیم یه خونه کاه گلی و نیمه کاره دیگه ناهار خوردیم و البته این که میگم ناهار فکر نکنید ساعت 2 بعد از ظهر بود، نخیر، ساعت 6 عصر بود. و تقریبا حدود هفت بود که به مقصد تهران حرکت کردیم که البته قبلش سه تا توقف نیم ساعته داشتیم. 

دیگه از خوشحالی الکی خوش ها و ادامه دادن رقص و شادی توی ماشین چیزی نمیگم، از عصبانیت و خستگی خودمون و خرطومی ها هم چیزی نمیگم، فقط همین قدر بدونید که ما 6 صبح رسیدیم تهران، در حالیکه با یه اتوبوس درب وداغون داشتیم برمیگشتیم و تمام بدنمون خسته و کوفته شده بود و وقتی هم رسیدیم، رفتیم خونه هامون لباس عوض کردیم و برگشتیم سر کار. 

میدونم قسمت آخر سفرنامه زیاد جالب نشد، اما نگران نباشید، امسال اگه خدا بخواد سال سفره، توس مسافرتهای بعدی جبران میکنم  و اگه بتونم بازم عکسهای بیشتری میذارم. 

 

و در آخر یه توصیه برای کسانی که تا حالا کویر نرفته اند، قبل از هر چیز از حرفه ای بودن تور مطمئن بشید، الان تورهایی هستند که کارشون فقط طبیعت گردیه، تورهایی که شما رو مجهز میبرن و برنامه هاشون اگرچه فشرده است، اما سر ساعت های مقرر و با تاخیر های کاملا منطقی بازدیدها رو انجام میدن، به طوریکه شما بعد از دو روز که توی راه بودید یا کلی پیاده روی کردید، کوله بارتون پر از خاطره های خوبیه که خستگی و کوفتگی بدنتون در برابرش هیچه. و اینکه اگر کویر نرفتید، حتما توی برنامه تون قرار بدید، این توصیه رو برای خودم هم دارم، چون من فکر میکردم با کویری مثل کویر فیلم طعم شیرین خیال مواجه میشم، اما برنامه ما تقریبا بیابان گردی بود و میتونم صادقانه بگم که من توی این سفر لذت چندانی نبردم و این حتی از سفرنامه بالابلندی هم که نوشتم کاملا پیداست. 

 

/ 5 نظر / 8 بازدید
یاس

من که خیلی مشتاق شدم برم اما با این تفاسیر و این شب و بیابون و تاریکی و سکوت راستش یه جورایی ترسیدم . حالا اگه یه کسی مثل لوک خوش شانس هم وجود نداشته باشه که فاتحه اون تور خونده س . اما معتقدم سفر هر چقدر هم که بد باشه ، باز روحیه رو تازه میکنه و یه جورایی نشاط آوره . ژولی جون مشتاقم بدونم سفرهای بعدی کجاست .

ميلو

خب من تحسين ميکنم تورو که با اينکه اييييييييييينمه نکات منفي وجود داشت باز با اينحال عصبانيت از توي نوشته هات خيلي پيدا نبود!! همون تنها قسمتي که نوشتي آرامش داشتي رو من هم دوست داشتم! اون الکي خوش ها هم واقعا همين اسم برازنده شونه :)) ايشالا سفرهاي بعدي...

لیون

بی خواننده شدی؟؟

سارا

خیلی خوی نوشتی سغر نامه تو مرسی.همش دلم میخواد منم برم و نجربه کنم اون لحظه ای که سب تو کویر بودین.وای اینکه گفتی پا برهنه تو شن ها راه رفتی.حیف که اذیت شدین.اما خب تو سفر های بعدی کللللللی بیشترخوش میگذره بهتون حتمن

لیون

راس میگی کامپیوتر من قاطیه [نیشخند]