یه نامه بی اسم و امضا

 

فکر میکنم ترس از تنها موندن از بچگی توی من وجود داشته، همون موقع که دختر خاله ام رو می دیدم که با خواهرزاده و برادر زاده هاش به همه فخر میفروخت و من حسادت میکردم. همون موقع که یه دختر بچه یکی یدونه بودم که شاید آرزوی خیلی از بچه های خانواده های پرجمعیت بود. شاید همین ترس از تنها موندن باعث شده بود که تو رو از مامانم و آقای دکتر و خدا بخوام. و حالا سالها از اون روزها میگذره، روزهایی که من تو رو آرزو میکردم، حالا تویی که من رو توی بچگی ام به آرزوم رسوندی، بزرگ شدی، قد کشیدی، برای خودت آقایی شدی، و من اونقدر سرگرم زندگی خودم بودم که اصلا نفهمیدم تو کی و چطوری این همه بزرگ شدی.

گرچه گاهی وقتها شیطنت ها و بازیگوشی ها و حواس پرتی ها و شلختگی های حرص دهنده ای داری که البته حتما به اقتضای سن و سالته، اما با این وجود به اندازه خودت و گاهی حتی بیشتر، حمایتگر و ساپورتیو و قابل اعتماد هستی و انگار خوب بلدی هر جا که لازم باشه مثل آدم بزرگ ها از منم مراقبت کنی.

باید اعتراف کنم که تا به امروز، هیچ وقت پشیمون نشدم از اینکه تو رو آرزو کردم و عمیقا خوشحالم که یه روزی توی سیزده سالگی ام به دنیا اومدی و منو از تنهایی تحمل ناپذیر روزهای کودکی ام نجات دادی.

بعد از مدت ها بی آرزویی دلم میخواد، برای تو آرزو کنم که سهمت از زندگی بیشتر عشق و شادی باشه تا رنج و اندوه، و امیدوارم یه روزی هم تو، وقتی داری به گذشته هات فکر میکنی، یهو غافلگیر بشی و یادت بیاد که آرزوی سالها پیشت خیلی وقته که برآورده شده و این به خاطر آوردن باعث بشه که اگر از رسیدن به آرزوهات دست کشیدی و نا امید شدی، از ناامیدی دست برداری و برای رسیدن به آرزوهای بزرگترت تلاش کنی و ادامه بدی. 

/ 4 نظر / 18 بازدید
ارزو

توی وب قبلیتم ازش حرف زده بودی خوش به حالش که خواهری مثل تو داره [لبخند]

یاس

مطمئن باش اونم یه روزی راجع به تو اینجوری میگه .

akheyyyyy peydat kardammmm