GAME OVER

Thank you for playing

سفر به پاریس، احتمالا بخش پایانی ؛)

اقامت ما در پاریس فوق تصور و کاملا رویایی بود، هر روز پر از جنب و جوش و شگفتی بود، و چون هتلی که گرفته بودیم به بیشتر جاهای دیدنی نزدیک بود، خیلی راحت بودیم. اپرا هاوس، کلیسای سکروکوخ، کلیسای نوتردام، برج ایفل، موزه لوور، کاخ تویلری، کاخ ورسای، خیابان شانزه لیزه و طاق پیروزی جاهایی بود که ما بازدید کردیم، که هر کدوم برای خودش دنیایی گفتنی داره. از بین اینها، بالا رفتن از برج ایفل، لوور و کاخ ورسای ورودی داشتند، که همشون هم دیدنش میارزید به ندیدنش. 
تمام ساختمان ها و بناهای قدیمی، خیلی عظیم و زیبا بودند، با کلی نقوش برجسته روی ستون ها و دیوارها که آدم از دیدن و عکس گرفتن ازشون سیر نمیشد. بخصوص کلیسای نوتردام و اپرا هاوس که خیلی برای من هیجان انگیز بودند. حتی کوچه پس کوچه ها هم با ساختمان ها و خونه های معمولی تر باعث شگفتی من میشدند، همه بالکن ها پر از گل های تر و تازه، همه جا پر از رنگ، پر از نور و پر از زیبایی بود. قدم به قدم هم کافه و رستوران و پیاده روهایی که با میز و صندلی پر شده بود، و البته بخشی از زمان ما روی همین صندلی های کنار پیاده رو میگذشت، با سفارش غذا و نوشیدنی هایی که اولش نمیدونستیم دقیقا چی برامون میارن ولی بعدش با صحنه خوشمزه و خوش آب و رنگی روبرو میشدیم.
نمیدونم قبلا اینجا گفتم یا نه،  ولی رویای پاریس من یه روزی توی بچگی ام، با دیدن تصویر هرم شیشه ای لوور شروع شد و در طول زمان بزرگ و بزرگ تر شد و کل پاریس رو در برگرفت. شب دوم بود که بعد از یک پیاده روی و گشت و گذار طولانی امتداد کاخ تویلری رو داشتیم قدم میزدیم که برگردیم هتل، از اونجایی که من نقشه بلد نیستم بخونم و توی جهت یابی هم افتضاحم و همیشه پینو این کارو میکنه، من نمیدونستم که کمی جلوتر میرسیم به لوور، پینو هم نگفته بود که ما نزدیک لوور هستیم، من فکر میکنم نقشه سورپرایز کردنم رو کشیده بود حتی، خلاصه بعد از یکمی که راه رفتیم گفت از اینجا که رد شدیم سمت راستمون یه چیزی باید باشه، و من همینطوری با چشمهام دنبال سمت راست میگشتم و منتظر مثلا یه ساختمون یا بنای قدیمی بودم که یهو گوشه هرم شیشه ای رو دیدم. هنوز هم نمیتونم احساسم رو در اون لحظه توصیف کنم، فقط یادمه که از خوشحالی و ذوق گریه ام گرفته بود و نمیتونستم جلوی اشکهامو بگیرم. شاید بنظرتون مسخره باشه ولی برای من بی نظیرترین اتفاق ممکن افتاده بود. 
ما یک بعد از ظهر کاملا پاییزی رو، که هوا هم اتفاقا خیلی خوب بود، کنار رود سن قدم زدیم. از آنجا که پل معروف عشاق رو به دلیل سنگینی زیاد قفل ها و جلوگیری از آسیب رسوندن به پل، دیواره هاش رو جا به جا کرده بودند، ولی هنوز مردم به این سنت وفادار بودن و هر جا پنجره ای یا هر چیزی که میشده بهش قفل بزنند، اینکارو انجام داده بودند، کنار رود که قدم میزدیم، میدیدیم که قدم به قدم قفل ها توی هم هستند، با اشکال و رنگ ها و نوشته های مختلف، و ما هم برای اینکه تمام مناسک سفرمون رو به جا آورده باشیم، روی قفلمون اسم نوشتیم و تاریخ و به یکی از همون ها زدیم و هر کدوم یک کلید رو به داخل رودخانه پرتاب کردیم. باید بگم که این قسمت یکی از هیجان انگیزترین و جذاب ترین قسمت‌های سفرمون تا اون لحظه بود، که همین الانم تعریف کردنش دوباره احساساتیم میکنه. 
یکی دیگه از قسمت های جذاب سفرمون رفتن تقریبا هر روزه ما به sephora بود، یکی از برترین تولید و توزیع کننده های لوازم آرایش دنیا. و جذابیتش تو این بود که هر روز میتونستم رایگان، آرایش کنم اونم با استفاده از بهترین ها (که معمولا اینکارو میسپردم به پرسنل همون جا) و همینطور هر روز یه عطر و بو رو انتخاب میکردیم و کلی خوش میگذشت. 
و یکم هم از شانزه لیزه بگم براتون، که حالا میفهمم وقتی به یکی میگن "انگار داره تو شانزه لیزه راه میره" یعنی چی! یکی از معروفترین و خوشگل ترین خیابونهای نه تنها پاریس که حتی میتونم بگم توی دنیاست. و چون نزدیک به کریسمس هم بود خیلی خوشگلتر شده بود. کمی قبل از شانزه لیزه دو طرف خیابون چراغونی بود، و توی تمام درخت‌ها ریسه های رنگی و چراغ های کوچک وصل کرده بودند. دو طرف هم پر بود از غرفه های مختلف و متنوع از خوراکی و غذا و پنیر و سوغاتی و لباس و هر چیزی که فکرش رو بکنید. و آنقدر جمعیت اونجا موج میزد که فکر میکنم فقط یک ساعتی طول کشید تا از اون قسمت رد بشیم. و بعدش هم که خود شانزه لیزه که دو طرفش پر از بوتیک های معتبر و معروف و البته گرون بودند. همینطور ماشین های فراری در مدل ها و رنگ های مختلف که بین 80 تا 90 یورو نرخشون بود، فقط برای اینکه یه دور باهاش بزنید. 
خلاصه بعد از شش روز و شب باورنکردنی، اقامت ما در پاریس به لحظه های آخرش نزدیک میشد، ولی سفرمون با قطار به میلان - ایتالیا هنوز ادامه داشت.
برای دیدن عکس و فیلم میتونید به کانالم که آدرسش اون بالا هست مراجعه کنید.

   + ژولیت ; ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱٧ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

سفر به پاریس بخش اول

پاریس همون قدر که انتظار داشتم رویایی و اعجاب انگیز بود، و پر بود از حس ها و تجربه های نو. اینطور که من متوجه شدم پاریس دارای 5 حومه دایره ای شکل هستش که حومه یک تقریبا منطقه توریستی و مرکزی اون محسوب میشه، و قدم به قدم هتل های سه و چهار ستاره میبینید. بیشتر هتل ها صبحانه سرو میکنند، که در بعضی از اونها باید پولش رو جداگانه بپردازید. هتل ما تقریبا در مرکز حومه یک واقع شده بود، و چشم انداز بی نظیری داشت. روبروی هتل یک پارک و میدون بزرگ بود که درخت های قدیمی و کهنسالی داشت، که قد درخت ها از اتاق ما که تو طبقه پنجم هتل بود، هم بلندتر بود، دور تا دور میدون هم ساختمان های بلند و قشنگی بود با بالکن هایی پر از گل. جدا از اینکه موقعیت هتل تقریبا به همه دیدنی های شهر پاریس نزدیک بود، ایستگاه مترو و سوپرمارکت هم نزدیکمون زیاد بود. همینطور کافه و رستوران. البته که پاریس شهریه که پر از کافه و رستورانهای چسبیده به همه. کافه هایی که صندلی هاشون رو بیرون گذاشتن و بوی قهوه و شکلات هست که توی فضا پیچیده، آنقدر که حتی اگه همین الان قهوه خورده باشید، به کافه بعدی که میرسید باز دلتون قهوه میخواد. توی کافه ها هم پر از شیرینی جات خوشمزه هیجان انگیزه که انتخاب کردنشون به یکی از بزرگترین چالش های زندگی من تبدیل شده بود. 
ما در طول مدت اقامتمون در پاریس که کلا شش روز و شب بود، از وعده صبحانه هتل استفاده نکردیم و هر روز صبح توی یه کافه صبحانه جدیدی رو امتحان کردیم، که خیلی هم لذت بخش بود. همینطور دو روز اول تمام مسیرها رو پیاده میرفتیم، با اینکه بعضی جاها کمی دور بود، ولی قدم زدن توی کوچه پس کوچه ها و کشف جاهای دنج و جدید، گشت زدن توی مغازه های ژامبون و پنیر فروشی و تست مزه های جدید برامون جالب و هیجان انگیز بود. اما بعضی روزها هم مسیر رفت رو با مترو میرفتیم که وقت گشت زدن کمتر خسته بشیم و انرژی کافی داشته باشیم. 
هوای پاریس توی این چند روز کاملا سرد بود، اما روزهایی که باد میومد، خیلی بدتر بود، سرمای بدون باد کاملا قابل تحمل بود و حتی اذیت کننده هم نبود. اما روزهایی که باد میومد واقعا سخت میگذشت. با وجود سرمایی که شبها حتی به منفی 4 هم میرسید، اتاق هتل هوای بسیار مطبوعی داشت و کاملا نفوذ ناپذیر بود. حتی اگر رادیاتور رو روشن هم نمیکردیم، ذره ای باد یا سوز از پنجره وارد نمیشد. 

   + ژولیت ; ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱٢ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

دختری در هواپیما

 از خیلی وقت پیش، از وقتی که یه دختر بچه کوچک بودم، پاریس برام شهری افسانه ای بود، با کاخ ها و باغ ها و موزه ها و کافه ها و خیابونهاش، تصویری که ازش توی فیلمها میدیدم و توصیفی که ازش توی کتابها میخوندم برام شگفت انگیز بود. از یه جایی به بعد با خودم فکر میکردم چی میشد اگر یه روزی به پاریس سفر میکردم. این برام یه رویای دور از دسترس بود، به نظرم خیلی بعید میرسید. مثلا ده سال پیش یا پنج سال پیش، یا حتی اول همین سالی که حالا هشت ماه ازش گذشته، یا حتی همین سه ماه پیش هم که اولین جرقه های برنامه ریزی سفر خورد توی سرمون، فکرش رو نمیکردم که واقعا اتفاق بیفته و بشه، ناامید نبودم ولی نمیدونم چرا همیشه تصورم این بود که رفتن به اروپا به این راحتی نیست که! با اینکه خیلی ها رو میدیدم که حتی سالی دو سه بار میرن اروپا و برمیگردن. حتی الانم که روی صندلی شماره 17F پرواز استانبول - پاریس نشستم و سوار شدن بقیه مسافرها رو تماشا میکنم و صدای مهماندار ترک توی گوشم میپیچه که نمیفهمم چی میگه، انگار هنوز باورم نمیشه که منم مسافر همین پروازم، مسافری به شهر افسانه ای پاریس.
سفر به پاریس، خودش به تنهایی رویاییه، چه برسه به اینکه با کسی که دوستش داری و عشق اول و آخر زندگیته همسفر باشی، چه برسه به اینکه تو فقط لب تر کرده باشی و اون همه مقدمات سفر رو فراهم کرده باشه و توی شلوغی و گرفتاری های کاریش دو هفته رو برات خالی کرده باشه که دستتو بگیره و ببردت تا دنیای جدیدی رو بهت نشون بده. 

   + ژولیت ; ۳:٥۸ ‎ق.ظ ; ٦ آذر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

نمردیم و عروس شدیم

 

بعله، چند روز پیش بود که خدا قسمت کرد و منم بالاخره عروس شدم. از ساعت یک تا ساعت 5 داشتم آرایش میشدم و موهام درست میشد. بنظرم ساعت خیلی طولانی و زیادیه و میشه از این تایم بهتر استفاده کرد. تا اینکه بشینی روی یه صندلی و نتونی تکون بخوری، نتونی حرف بزنی و مدام یه نفر یه چیزایی بماله روی پوستت و رنگی رنگیت کنه. البته قسمت مو درست کردن رو بیشتر دوست دارم. به شرطی که موها بدون اون همه تافت هم مرتب بمونن. بعد از آرایش هم یک لباس عروس یقه خوشگل تور به تنم پوشوندن و یه تاج خوشگل روی سرم و کفشهای پاشنه ده سانتی که البته من خیلی راحت باهاشون راه میرم ولی بازم کنترل دامن پفی لباسم با اون پاشنه های بلند بالا کمی سخت بود. حالا دیگه آماده بودم برای عکس، رفتیم آتلیه و چندین تا عکس توی زوایا و نورهای مختلف گرفته شد، ژست ها ولی بنظرم خیلی مصنوعی بود. البته قرار نبود من خوشم بیاد، باید عکاس و آرایشگر راضی می بودن که به نظرم بودن.

جدا از فان بودن قضیه، اگه بخوام جدی و با فکر کردن مجدد به کارناوال عروسی نظرم رو اعلام کنم، باید بگم که کماکان پای حرف خودم هستم. البته که دلم میخواد خانواده خودم رو داشته باشم، ازدواج کنم، همسر و فرزند داشته باشم، ولی جشن عروسی مفصل گرفتن و آرایشگاه و عکس و حتی لباس عروس پوشیدن برام طوری نیست که مثلا بگم آرزومه یه روزی تجربه اش کنم. بخصوص بعد از مدل عروس شدن مطمئن شدم که این پروژه اصلا با سلیقه من جور نیست. و خوشحالم که این نصف روز عروس شدن بهم ثابت کرد که فرضیه خودم، فرضیه درستیه، چون همیشه فکر میکردم نکنه من ازدواج کنم و مثلا همه هم موافق باشند که همه چی خیلی مختصر و مفید برگزار بشه ولی بعدها پشیمون بشم، اما الان میدونم که همه اینها مثل یک نمایش خیلی تشریفاتی و شیکه، ضمن اینکه هزینه بسیار بالایی داره و بعد از شب عروسی همه چی به دست فراموشی سپرده میشه. نهایتا یک عکس دونفره میخوره تو سینه دیوار که اونم بعد از مدتی دیگه به چشم نمیاد و معمولی میشه. نمیدونم شایدم من در اشتباهم و یه روزی حسرت اینو بخورم که چرا جشن عروسی نگرفتم؟

البته هول نکنیداااا، هیچ خبری نیست و اینها گفتگوهای خودم با خودم بود توی این نصف روز. 

 

پی نوشت یک: من عروس خوشگلی نمیشم زبان

پی نوشت دو: این فرضیه که جشن عروسی نمیگیرم و اینا فقط در شرایطی به مرحله اجرا درمیاد که آقای داماد، مرد رویاهام باشه نیشخند

 

   + ژولیت ; ٦:٢٤ ‎ق.ظ ; ٩ آبان ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

مشتری: آخر هفته است، بد نیست یکم تمرین لبخند کنید. 

من: قرار نیست همیشه همه آدمها خوشحال باشند.

مشتری زیر لب غرغری میکنه که نمیفهمم چی میگه

من: ببخشید، چی فرمودید؟ متوجه نشدم (کاملا آمادگی اینو دارم که باهاش جر و بحث کنم)

مشتری: اگه میخواستی، همون اول که گفتم میفهمیدی 

من (بعد از چند دقیقه مکث با لبخند): شما خودتون هم همچین متبسم نیستید. 

مشتری: من حالم خوب بود، شما رو دیدم با این قیافه اینطوری شدم. 

 

   + ژولیت ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

 

امروز مرتکب گناه بزرگی شدم، که نمیتونم به خاطرش خودمو ببخشم. کارم به شدت اشتباه و جبران ناپذیر بود. حالا نه واقعا جبران ناپذیر، ولی برای جبرانش خدا میدونه چقدر باید زحمت بکشم و عرق بریزم!؟ حتی همون موقع هم با اینکه دودل بودم ولی میدونستم کارم کاملا اشتباهه، بله، امروز صبح برای چندمین بار، زدم زیر قول و قرارهام با خودم، و مثل بچگی هام که یواشکی توی ماه رمضان آب میخوردم و فکر میکردم چون هیچکس نمی بینه اشکالی نداره، یواشکی یک تکه بزرگ شیرینی کرم دار خوردم. اصلا هم خنده نداره، و باور کنید غیر قابل بخششه، وقتی میدونی چیزی مثل شیرینی ایجاد کننده بسیار قوی چربی دور شکم می باشد، وقتی میدونی زمانی که ورزش میکنی باید به تغذیه سالم خیلی بیشتر اهمیت بدی، وقتی میدونی بعد از خوردن شیرینی به افراد با تقوایی که از خوردن آن امتناع کرده اند حسودی میکنی و خودت رو مجازات میکنی، وقتی همه اینا رو میدونی ولی بازم نمیتونی مقاومت کنی، واقعا غیر قابل بخششه. 

این اصلا انصاف نیست، که وقتی ورزش رو از یک در وارد زندگیت میکنی، هوس و اشتها هم از درهای دیگه به زندگیت قدم بگذارند. 

   + ژولیت ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

 

رها کردن بعضی چیزها می ارزه. 

میشه از بعضی چیزها دست کشید، گیرم که یه مشت رویاها و خیال بافی های رنگ وارنگ و قشنگ باشند. میشه از بعضی چیزها دست کشید و در عوض چیزهای واقعی تر و زنده تری رو حفظ کرد. خوشحالم که خیلی دیر نشد. 

 

* دوستان جان، این چند روز حتما خیلی نگرانتون کردم، ولی حالا دیگه همه چی (به خیر) گذشت 

   + ژولیت ; ٦:٢٠ ‎ق.ظ ; ٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

من به پایان دگر نیندیشم

 

من به پایان دگر نیندیشم

به

پایان 

دگر 

نیندیشم 

   + ژولیت ; ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد