GAME OVER

Thank you for playing

من به پایان دگر نیندیشم

 

من به پایان دگر نیندیشم

به

پایان 

دگر 

نیندیشم 

   + ژولیت ; ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

 

احساس میکنم هر جفتش اشتباهه. اما نمیشه که هیچکدوم رو انتخاب نکرد. 

از بین بد و بدتر، میشه بد رو انتخاب کرد. 

من دختر با شهامتی نیستم و پی بردن به همچین حقیقتی اونم توی این شرایط، اعتماد به نفس نداشته ام رو کمتر میکنه. آهاااااای همه شمایی که این روزهای گند رو پشت سر گذاشتین، چطور از این روزها گذشتید؟ بازم همون آدم قبلی بودید یا نه؟ 

دلم میخواست تو جغرافیای دیگه ای زندگی میکردم. 

   + ژولیت ; ٦:٢۳ ‎ق.ظ ; ٦ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

 

مثل الینا بعد از خوناشام شدنش، همه خاطرات بدی که از ذهنم پاک شده بود، دارن برمیگردن. 

میدونید، جدیدا خیلی دختر بدی شدم. دارم اجازه میدم توی غم و ناامیدی غرق بشم. و هر چی هم هر روز رو با این امید شروع میکنم که #امروز_یه_روز_خوبه 🍀 بازم نتیجه نمیگیرم. شما هم موافقید که مثبت اندیشی و جملات تاکیدی و اینا یک مشت چرت و پرت بیشتر نیستند؟ اینا رو ساختن واسه سرگرم کردن آدمهای ساده ای مثل ماها، فکر نمیکنم دیگه مثل قبلم بشم، شما که مشکلی ندارید؟ هوم؟ 

   + ژولیت ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

I'm not ready

 

احتمالا من اونقدرام که دم از قوی بودن میزنم، قوی نیستم. حداقل نه به اندازه سارینا، مه، خانم "ر"، یا اون دختره شفته شیربرنج، یا حتی فاخته. انجام دادن بعضی کارها احتیاج به کمی جسارت، عزت نفس و غرور داره. انجام دادن بعضی کارها احتیاج به کمی حماقت داره. برام فرقی نمیکنه توی کدوم دسته قرار بگیرم، اما بعضی کارها هست که هرگز نمیتونم انجامشون بدم. شایدم خوب براشون تلاش نکردم. اما کمترین تاسفی هم ندارم از این شکست. راستش احساس میکنم برای تحمل بعضی درد و رنج ها خیلی ضعیف و پیر شدم. ترجیح میدم کمتر رنج بکشم تا اینکه الگوی جسارت و عزت نفس و غرور باشم. 

 

   + ژولیت ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

فرنچ تست

 

بعد از چهار ساعت که خواب بودم، با ضعف شدید بیدار شدم. در یخچال رو باز کردم، غذا و میوه همه چی بود، با همه گرسنگی ام ولی میلم به چیزی نرفت. هوس کردم یه مدل از اون گیف های عصرونه که دیدنش دهنم رو آب میندازه درست کنم. دست به کار شدم. مواد رو مخلوط کردم و ریختم توی روغن داغ، اما خیلی تند تند چک میکردم که ببینم بالاخره آماده شد یا نه، و همین کار باعث شد عصرونه ام تبدیل بشه به یه ترکیب بی ریخت و پاره پوره. از اونجا که دیدم زیاد جالب نشد، بقیه مواد رو گذاشتم توی یخچال، چند دقیقه بعد مادرم اومد توی آشپزخونه، ببینه چی درست کردم. ظاهرا نا امیدش کرده بودم. مادرم بقیه مواد رو از یخچال بیرون آورد و خیلی با حوصله و دقت شروع کرد به سرخ کردن و با احتیاط شروع کرد به توضیح دادن، گفت وقتی هر چیزی رو میخوای سرخ کنی، باید صبر و حوصله به خرج بدی و اجازه بدی که کاملا توی روغن بمونه و سرخ بشه، نباید مدام با کفگیر یا قاشق زیر و روش کنی، باید صبر داشته باشی.... 

باید صبر داشته باشی، باید صبر داشته باشی، باید صبر داشته باشی، مغز من روی همین یه جمله قفل شده بود و دیگه بقیه حرفهاشو نشنیدم. رفته بودم توی فکر، انگار که من تمام ظرفیت صبرم رو خرج کرده بودم. انگار دیگه هیچ صبری برام باقی نمونده، که بخوام برای آماده شدن یه عصرونه ساده، برای نتیجه گرفتن از یه کلاس زبان، برای نتیجه گرفتن از رفتن به باشگاه و ورزش کردن، حتی برای کادو پیچ کردن و خوشگل سازی یه هدیه، صرف کنم. من حتی نمیتونم برای ادامه دادن بقیه زندگیم صبر کنم. وقتی به روزهای پیش رو فکر میکنم از طولانی بودن شون حالت تهوع میگیرم. اینکه باید صبر کنم فرداها بیان، هفته های بعد، ماه های بعد، سالهای بعد.... کاش میشد همه  اینها توی یک چشم به هم زدن بگذره.... 

 

   + ژولیت ; ٧:٠٠ ‎ق.ظ ; ٢٩ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

 

سکوتمو ببخش

غرورمو ببخش

عبورمو ببخش 

   + ژولیت ; ۸:۳٥ ‎ق.ظ ; ٢٧ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

221

 

شماره 221 مردی بود که اسم و فامیل جالبی داشت، از اون فامیلی هایی که اگه یکبار به گوشت بخوره دیگه هرگز فراموشش نمی کنی. اتفاقا من یه هم کلاسی داشتم، درست یادم نیست دوره راهنمایی یا دبیرستان، با همین فامیلی. از آنجا که ایشون چند سالی از پدرم کوچکتر بودن، به خودم اجازه دادم و گفتم که من دوران مدرسه یه هم کلاسی داشتم هم نام شما و همین شد که سر صحبت باز شد. من گفتم ترکیب اسم و فامیلتون خیلی قشنگه که در جواب گفتند که به خاطر فامیلی شون خیلی جاها کارشون راه افتاده یا خیلی وقتها بیش از اندازه مورد لطف و توجه قرار گرفتن و در آخر با شوخی و خنده اضافه کردند که تنها چیز به درد بخوری که داشتند همین ترکیب اسم و فامیل بوده. بعد گفتند که یه دختر 20 ساله دارند که بنظر میرسه که هم سن و سال من نباشه و قطعا نمیتونه هم کلاسی من بوده باشه، بعد سن منو پرسیدند و وقتی جواب دادم، خندیدند و چند ضربه با دستش زد به میز، اومدم بگم که تنها چیز به درد بخوری هم که من دارم، همین ظاهر جوون تر از عدد سن منه، ولی همون موقع بهم الهام شد که حتی برای شوخی هم بی انصاف نباشم و ناشکری نکنم. حالا نمیخوام دونه دونه بگم که داشته هام چیه، ضمن اینکه نداشته های اینروزهام وزن و غم خیلی سنگین تری داره، ولی با این وجود از خیلی وقت پیش ها به خودم یاد دادم که قانون شکرگذاری رو به جا بیارم حتی برای جزیی ترین چیزها، مثل پرداخت قبوض که هنوز از عهده اش برمیایم. قبض رو مثال زدم چون حداقل تو زندگی ما دارای کمترین بار مالی و نگرانیه.

خلاصه در هر شرایطی که هستید، حتی در سخت ترین روزهای زندگیتون، داشته ها رو فراموش نکنید، به یاد آوردن چیزهایی که داریم و شاکر بودن قدرت ما رو بیشتر میکنه و روحیه مون رو میبره بالا.

امیدوارم قدردان داشته هاتون باشید و امیدتون رو برای به دست آوردن نداشته ها هرگز از دست ندید، و امیدوارترم که امیدتون به هر چیزی در زندگی به بار بنشینه.

   + ژولیت ; ٦:٢٩ ‎ق.ظ ; ٢٧ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

 

این جدایی تا ابد نیست

برو به امید دیدار 

   + ژولیت ; ٥:٠٥ ‎ق.ظ ; ٢٥ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد