GAME OVER

Thank you for playing

 

مشتری: آخر هفته است، بد نیست یکم تمرین لبخند کنید. 

من: قرار نیست همیشه همه آدمها خوشحال باشند.

مشتری زیر لب غرغری میکنه که نمیفهمم چی میگه

من: ببخشید، چی فرمودید؟ متوجه نشدم (کاملا آمادگی اینو دارم که باهاش جر و بحث کنم)

مشتری: اگه میخواستی، همون اول که گفتم میفهمیدی 

من (بعد از چند دقیقه مکث با لبخند): شما خودتون هم همچین متبسم نیستید. 

مشتری: من حالم خوب بود، شما رو دیدم با این قیافه اینطوری شدم. 

 

   + ژولیت ; ۸:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۱ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

 

امروز مرتکب گناه بزرگی شدم، که نمیتونم به خاطرش خودمو ببخشم. کارم به شدت اشتباه و جبران ناپذیر بود. حالا نه واقعا جبران ناپذیر، ولی برای جبرانش خدا میدونه چقدر باید زحمت بکشم و عرق بریزم!؟ حتی همون موقع هم با اینکه دودل بودم ولی میدونستم کارم کاملا اشتباهه، بله، امروز صبح برای چندمین بار، زدم زیر قول و قرارهام با خودم، و مثل بچگی هام که یواشکی توی ماه رمضان آب میخوردم و فکر میکردم چون هیچکس نمی بینه اشکالی نداره، یواشکی یک تکه بزرگ شیرینی کرم دار خوردم. اصلا هم خنده نداره، و باور کنید غیر قابل بخششه، وقتی میدونی چیزی مثل شیرینی ایجاد کننده بسیار قوی چربی دور شکم می باشد، وقتی میدونی زمانی که ورزش میکنی باید به تغذیه سالم خیلی بیشتر اهمیت بدی، وقتی میدونی بعد از خوردن شیرینی به افراد با تقوایی که از خوردن آن امتناع کرده اند حسودی میکنی و خودت رو مجازات میکنی، وقتی همه اینا رو میدونی ولی بازم نمیتونی مقاومت کنی، واقعا غیر قابل بخششه. 

این اصلا انصاف نیست، که وقتی ورزش رو از یک در وارد زندگیت میکنی، هوس و اشتها هم از درهای دیگه به زندگیت قدم بگذارند. 

   + ژولیت ; ۸:٤٥ ‎ق.ظ ; ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

 

رها کردن بعضی چیزها می ارزه. 

میشه از بعضی چیزها دست کشید، گیرم که یه مشت رویاها و خیال بافی های رنگ وارنگ و قشنگ باشند. میشه از بعضی چیزها دست کشید و در عوض چیزهای واقعی تر و زنده تری رو حفظ کرد. خوشحالم که خیلی دیر نشد. 

 

* دوستان جان، این چند روز حتما خیلی نگرانتون کردم، ولی حالا دیگه همه چی (به خیر) گذشت 

   + ژولیت ; ٦:٢٠ ‎ق.ظ ; ٩ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

من به پایان دگر نیندیشم

 

من به پایان دگر نیندیشم

به

پایان 

دگر 

نیندیشم 

   + ژولیت ; ۸:۱٠ ‎ق.ظ ; ۸ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

 

احساس میکنم هر جفتش اشتباهه. اما نمیشه که هیچکدوم رو انتخاب نکرد. 

از بین بد و بدتر، میشه بد رو انتخاب کرد. 

من دختر با شهامتی نیستم و پی بردن به همچین حقیقتی اونم توی این شرایط، اعتماد به نفس نداشته ام رو کمتر میکنه. آهاااااای همه شمایی که این روزهای گند رو پشت سر گذاشتین، چطور از این روزها گذشتید؟ بازم همون آدم قبلی بودید یا نه؟ 

دلم میخواست تو جغرافیای دیگه ای زندگی میکردم. 

   + ژولیت ; ٦:٢۳ ‎ق.ظ ; ٦ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

 

 

مثل الینا بعد از خوناشام شدنش، همه خاطرات بدی که از ذهنم پاک شده بود، دارن برمیگردن. 

میدونید، جدیدا خیلی دختر بدی شدم. دارم اجازه میدم توی غم و ناامیدی غرق بشم. و هر چی هم هر روز رو با این امید شروع میکنم که #امروز_یه_روز_خوبه 🍀 بازم نتیجه نمیگیرم. شما هم موافقید که مثبت اندیشی و جملات تاکیدی و اینا یک مشت چرت و پرت بیشتر نیستند؟ اینا رو ساختن واسه سرگرم کردن آدمهای ساده ای مثل ماها، فکر نمیکنم دیگه مثل قبلم بشم، شما که مشکلی ندارید؟ هوم؟ 

   + ژولیت ; ٩:٢۱ ‎ق.ظ ; ٥ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

I'm not ready

 

احتمالا من اونقدرام که دم از قوی بودن میزنم، قوی نیستم. حداقل نه به اندازه سارینا، مه، خانم "ر"، یا اون دختره شفته شیربرنج، یا حتی فاخته. انجام دادن بعضی کارها احتیاج به کمی جسارت، عزت نفس و غرور داره. انجام دادن بعضی کارها احتیاج به کمی حماقت داره. برام فرقی نمیکنه توی کدوم دسته قرار بگیرم، اما بعضی کارها هست که هرگز نمیتونم انجامشون بدم. شایدم خوب براشون تلاش نکردم. اما کمترین تاسفی هم ندارم از این شکست. راستش احساس میکنم برای تحمل بعضی درد و رنج ها خیلی ضعیف و پیر شدم. ترجیح میدم کمتر رنج بکشم تا اینکه الگوی جسارت و عزت نفس و غرور باشم. 

 

   + ژولیت ; ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ۳٠ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()

فرنچ تست

 

بعد از چهار ساعت که خواب بودم، با ضعف شدید بیدار شدم. در یخچال رو باز کردم، غذا و میوه همه چی بود، با همه گرسنگی ام ولی میلم به چیزی نرفت. هوس کردم یه مدل از اون گیف های عصرونه که دیدنش دهنم رو آب میندازه درست کنم. دست به کار شدم. مواد رو مخلوط کردم و ریختم توی روغن داغ، اما خیلی تند تند چک میکردم که ببینم بالاخره آماده شد یا نه، و همین کار باعث شد عصرونه ام تبدیل بشه به یه ترکیب بی ریخت و پاره پوره. از اونجا که دیدم زیاد جالب نشد، بقیه مواد رو گذاشتم توی یخچال، چند دقیقه بعد مادرم اومد توی آشپزخونه، ببینه چی درست کردم. ظاهرا نا امیدش کرده بودم. مادرم بقیه مواد رو از یخچال بیرون آورد و خیلی با حوصله و دقت شروع کرد به سرخ کردن و با احتیاط شروع کرد به توضیح دادن، گفت وقتی هر چیزی رو میخوای سرخ کنی، باید صبر و حوصله به خرج بدی و اجازه بدی که کاملا توی روغن بمونه و سرخ بشه، نباید مدام با کفگیر یا قاشق زیر و روش کنی، باید صبر داشته باشی.... 

باید صبر داشته باشی، باید صبر داشته باشی، باید صبر داشته باشی، مغز من روی همین یه جمله قفل شده بود و دیگه بقیه حرفهاشو نشنیدم. رفته بودم توی فکر، انگار که من تمام ظرفیت صبرم رو خرج کرده بودم. انگار دیگه هیچ صبری برام باقی نمونده، که بخوام برای آماده شدن یه عصرونه ساده، برای نتیجه گرفتن از یه کلاس زبان، برای نتیجه گرفتن از رفتن به باشگاه و ورزش کردن، حتی برای کادو پیچ کردن و خوشگل سازی یه هدیه، صرف کنم. من حتی نمیتونم برای ادامه دادن بقیه زندگیم صبر کنم. وقتی به روزهای پیش رو فکر میکنم از طولانی بودن شون حالت تهوع میگیرم. اینکه باید صبر کنم فرداها بیان، هفته های بعد، ماه های بعد، سالهای بعد.... کاش میشد همه  اینها توی یک چشم به هم زدن بگذره.... 

 

   + ژولیت ; ٧:٠٠ ‎ق.ظ ; ٢٩ امرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد